حمد الله مستوفى قزوينى
198
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
اسلام عبّاس و عقيل 4180 چو هركس همىداد خود را فِدا « 1 » * به عبّاس گفتا چنين مصطفى : ( 93 ) « كسى در قريش از تو بهتر به مال * نبينم ، ندارد كسى اين منال ز بهر برادر پُسر اين زمان * ترا داد بايد فِدا بىگمان كه چيزى ندارند آن هر سه مرد * ترا بايد آن مال ترتيب كرد ز بهر خود و هر سه آور فِدا * كه هر چار گرديد « 2 » از ما رها » 4185 به دو گفت عبّاس : « در مكّه من * مُسُلمان بدم در نهان بىسخن به زور آوريدهست كافر مرا * كه افتادمان در ميان ماجرا » نبى گفت : « اين را درى ديگر است * خداوند از اين كار داناتر است و ليكن به ظاهر چو با كافران * بُدى ، هست ما را سخن اندر آن چو گشتى چو ديگر اسيران اسير * فِدا داد بايد ترا ناگُزير » 4190 از آن زر به پاسخ سخن ياد كرد * كه بُو اليَسْر « 3 » بستد از او در نبرد كه : « مُجْرى كن آن وجه بارى مرا * چو مىخواهيَم چار مرده فِدا » نبى گفت : « از آن خود مكن هيچ ياد * چو اندر نبردش به دست اوفتاد » به دو گفت عبّاس ك « اى پيشوا * مرا كرد خواهى در اين بينوا كه اكنون نماندم ز خود دسترس * مگر وام گيرم در اين كار بس » 4195 پيامبر به دو گفت : « از آن زر بيار * كه چون عزم كردى بدين كارزار سپردى به زن تا اگر در نبرد * برآرد ز جان تو بدخواه گرد ببخشد برآن چار پورت درم * نگردند از بينوائى دُژم » به دو گفت عبّاس ك « اى نامدار * كه گفت اين به تو ؟ « گفت : « پروردگار » چو عبّاس از او اين حكايت شنيد * رهِ دين اسلام را برگزيد 4200 چنين گفت : « از اين كار كس در جهان * نبود آگه از آشكار و نهان
--> ( 1 ) ( ب 4180 ) . فدا ، فداء : 1 - دادن پولى يا چيزى براى نجات خويشتن يا ديگرى ؛ 2 - آنچه كه اسيران براى نجات خود دهند ؛ سربها . ( فرهنگ فارسى معين ) ( 2 ) ( ب 4184 ) . در اصل : كردند . ( 3 ) ( ب 4190 ) . ابو اليسر ، كعب بن عمرو ؛ به ضرورت رعايت وزن به سكون سين خوانده شود .